ز نزدیک این کهتر کهتران

به نزدیک آن مهتر مهتران

سپهدار دوران ابوالیسر کوست

جگر سوز دشمن دل‌افروز دوست

به جسم اندر از روح بایسته تر

به جان اندر از عقل شایسته تر

به رادی چو ابرو به مردی چو ببر

ز تیغ و کفش رنج بر ببر و ابر

ز دریا گه جود بخشنده تر

ز آتش عدو را گدازنده تر

به رزم اندرون مرگ بارد چو میغ

به بزم اندرون جان دهد بیدریغ

روان شاد گردد بدیدار او

خرد تازه گردد بگفتار او

اگر بنگرد دشمن از چهر او

دل و جان بیاراید از مهر او

به بخشیدن زر از آن شادتر

که درویش جوینده باشد بزر

نه بی نکته نغز گوید سخن

نه جز نکته هرگز بجوید سخن

ایا آفتاب مهان جهان

پناه بزرگان و پشت کهان

تو دانی که من نیکخواه توام

همه ساله اندر پناه توام...

چه خواهی که را جوئی اندر جهان

به خیره چرا پوئی اندر جهان

چو بشنیدم این دست برداشتم

تو را بر سر خویش بگماشتم

بسی خلعت و خواسته دادیم

بکام دل آنجا فرستادیم

چو من رخت بر بستم از تخت تو

رسیدم بکام اندر از بخت تو

شدند این بزرگان خریدار من

بود خرمی‌شان به دیدار من

بود خوش‌دل* من بدیدارشان

روانم ز گیتی خریدارشان

چو آن نیکویی‌هات یاد آورم

ز دود جگر خیره گردد سرم

چو یاد آیدم روی فرزند تو

نشاط دل خویش و پیوند تو(دیوان-مثنوی)

آرامش و پرواز روح